|
بهتر است اينكه نداري ز دل ما خبري
گر نداني غم ما اندكي آرام تري من خلاف تو كه ويران كني آنگاه روي آچنان مي روم ازدل كه نماند اثري (اين دو بيت را يكي از دوستان از من خواست كه تو وبلاگ بزارم،اميدوارم خوشتون بياد)
+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط گمنام
|
بهتر است اينكه نداري ز دل ما خبري
گر نداني غم ما اندكي آرام تري من خلاف تو كه ويران كني آنگاه روي آچنان مي روم ازدل كه نماند اثري (اين دو بيت را يكي از دوستان از من خواست كه تو وبلاگ بزارم،اميدوارم خوشتون بياد)
+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط گمنام
|
اي عشق ! تو موزون تري يا باغ و سيبستان تو ؟ چرخي بزن ، اي ماه نو ، جان بخش مشتاقان تو تلخي ز تو شيرين شود ، كفر و ضلالت دين شود خار خسك نسرين شود ، صد جان فداي جان تو در آسمان درهانهي ، در آدمي پرها نهي صد شور در سرها نهي ، اي خلق سرگردان تو عشقا چه شيرين خوشتي ، عشقا چه گلگون روستي ! عشق چه عشرت دوستي ! اي شادي اقران تو من آزمودم مدتي ، بي تو ندارم لذتي كي عمر را لذت بود ، بي ملح و بي پايان تو
+ نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط گمنام
|
تولُد هميشه اضطراب داره هميشه نگراني داشته و داره هميشه همراه با انتظاري پر تپش بوده چه آدم منتظر تولد کسي باشه چه شاهد يک تولد باشه حالا چه برسه به اينکه آدم خودش بخواد متولد بشه و خودش هم شاهد اين تولد باشه اين تولد از همه تولدها قشنگتره اين تولد از تمام زيبايي هاي دنيا زيباتره اين تولد مادرِتمام تولدهاست حاصل اين تولد عشقه زندگييه شُوره نَفَسهِ نَفس
+ نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط گمنام
|
سلام مهربانم آقا جون می خوام بازم برات درد و دل کنم می خوام بگم چیه که داره هر روزآتیش دل و بیشتر می کنه... اومدم حرمت نازنینم شاید که در کنار تو خوبم که مظهر آرامش هستین آرامش یابم اما آقا جون تا رسیدم فقط خواستم این آتش و بیشتر و بیشتر کنی.. می دونم که همه حرفامو می دونی اما دوست دارم حرفهای دلمو برای شما که گوش دل دارین بگم آخه آقای من شما خودت می دونی که این آدمها یا شاید آدم نماها چهاکردن با ایندل بی گناه من البته یکی از همین آدمها خود من بوده که چقدر از تنها سرمایه اش غافل بود. مولای من اما الان می خواهم خودم باشم خود خودم و حال ببین این منم در واقع من عریان شده از تمام نقابها و این گوشه ای از حرفای دلی که پر از آتیش شده و می خواد برای صاحبش از بیقراری هاش بگه .. آری محبوبم می خواهم بگریم آنچنان که ابرهای سیاه در آسمان نمی توانند اینگونه بگریند نپرس برای چه؟ که گویم برای چیزهایی که نداشتم و حال دارم می گریم برای آنچه داشتم و حال ندارم می گریم برای هر آنچه هست و نیست بودو نبود می گریم برای تمام کسانی که باید باشندو نیستند و کسانی که نبایند باشندو هستند من نمی گریم برای کسی که کفشش خنده ای به بزرگی نشان دادن انگشتان پا دارد من نمی گریم برای کسی که پا ندارد من می گریم برای کسی که کفشی دارد اما هزار بار که کاش نداشت من می گریم برای کسی که پا دارد اما ای کاش که نداشت آری گریه ی من درد نداشتن نیست از درد داشتن است آری کاش نمی دیدم کاش نمی شنیدم کاش راه نمی رفتم تا شاید دردم مانند درد دیگران می شد یعنی درد ندیدن درد نشنیدن درد نرفتن آری شاید آنوقت این درد درمان شدنی میشد نه مثل حال که دردم شده درد بی درمان کاش فقط بی درمان بود این درد من دردزاست آری دردزاست کاش فقط دردزا بود درد من درد است به وسعت کلمه ی درد و این گوشه ای از حرف دل بود.محبوبم می دانم که می دانی چه می خواهم بگویم پس سخن کوتاه کنم که البته گفتنی زیاد و وقت اندک اما یه خواهش دارم یا شاید التماس!می خواهم کمکم کنی می دانم که گویی من و دیگر عزیزان خدا همیشه شما انسانها را یاری دادیم اما می خواهم بگویم که کاری بزرگ در پیش دارم کاری که یاری شما را می طلبد خیلی زیاد یاری تو را می خواهم پس کمکم کن کمکم کن کمکم کن و یاری رسان ای یاری رسان یاری خواهان اما یه حرف دیگه بگمو دیگه شما رو اذیت نکنم و اون اینه که خیلی عاشقم کردی و دیوانه ی خود پس هیچ وقت مرا به دوباره عاقل نکن نازنینم کسی که همیشه منتطر است.... به امید دیدار..
+ نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط گمنام
|
آمدم که بمانم شايد تو هم بماني... کاش فاصله يک رويا بود.کاش باور مي کردي دور از نگاهت ,دور از دستت,به صداي دستت دل سپرده ام. دلت را باور کرده ام. به دلت دل سپرده ام. نمي خواهم زنجيري باشم براي بال پروازت, براي اوج گرفتنت, براي مهر ورزيدنت,براي مهر ديدنت. نمي خواهم زنجيري باشم براي بال پروازت... بي تو بودن را مي ترسم... آمدم که بهارت شوم, حتي اگر پاييز باشي, حتي اگر زمستان باشي... مي خواستم که بهارت شوم, مي خواهم که بهارت شوم, کاش مي شد که بهارت شوم; بهارت شوم تا بخندي, تا شکوفه کني,تا گل دهي, تا غم چشمانت آب شود, تا دلت آرام شود. مي خواستم تابستانت شوم, مي خواهم که تابستانت شوم ,کاش مي شد که تابستانت شوم ; تابستانت شوم تا سبزشوي, دلت ميوه دهد, رود چشمانت بخشکد, درياي مهرباني ات جاري شود. کاش مي شد تکيه کنم بر دلت, بر دستت.کاش مي شد بماني براي دلم ,براي دستم ,اگر اين گونه مي شد, دلت بود و دلم, دستت بود و دستم ,شانه ات بود و سرم. تو بودي و من، بي هيچ سخني… بي هيچ گلايه اي...اگر اين گونه نباشد من مي مانم و من،من مي مانم و يادت نگاهم مي ماند و انتظار بودنت، سرم مي ماند و بي ساماني، دلم مي ماند و سر گرداني، من مي مانم و من, من مي مانم و يادت، ياد روزهايي که بي هم بوديم و با هم. گرچه اکنون هم من هستم و روزهاي سخت بي هم و با هم بودن، من هستم و من، من هستم و يادت، من هستم و انتظار "ديدنت"
+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط گمنام
|
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این دم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو دمی ز شربت وصلت نداده ای ما را همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا دو پای از دو جهان زود در کشم بی تو پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو ز جور عشق تو سعدی مدام می گوید بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط گمنام
|
محبوبِ من! نگاه دو چشم تو
+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط گمنام
|
نازنین آمد و دستی به دل ما زد ورفت پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ما به چه کارش میخورد که چو برق آمد در خشک وترما زد و رفت رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه،آن چشم سیه با توچه می گفت که دوش عقل فریاد بر آورد و به صحرا زد و رفت
+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط گمنام
|
|
|